تبليغاتX
پريشاني هاي ذهن دخترك چشم سبز
سه شنبه 12 آبان1388
146

دارم فکر می کنم اگر برای تولدت خواستم بیایم و برنامه هایم درست شد ، قرار است چه یادگاری به تو بدهم؟ دارم فکر می کنم اصلا چرا دارم همه ی برنامه هایم را با روز تولد تو هماهنگ می کنم؟ دارم فکر می کنم اولین و آخرین باری که به تو کادوی تولد دادم به چه فکر می کردم و امروز که 5 سال گذشته دارم به چه فکر می کنم؟ دارم به همه چیز فکر می کنم این روزها، نه فقط به تو و به روز تولدت و به یادگاری و به دلتنگی، که به خیلی چیز های دیگر، برای همین هم هست که گاهی از جمع دوستهام یک هو به فضایی عجیب پرت می شوم ،به روزهای تنهایی و غربتی که خودم انتخاب کرده ام، روزهایی که یک سال دیگر از فکر من به واقعیت زندگی ام تبدیل می شود. دارم به اتاقم،تختم،آینه اتاقم که گوشه هایش پر عکس پردیس و الهام و دایی و دختر خاله ام هست،به کتاب خانه ام،یه پازل هایی که با پرگل ساختیم و قاب کردیم، به انسان های احمق توی بلنسی،به خیابان های رنگ رنگ شده ی شهرم که پر از آدم های خوب و مهربان و عوضی و آشغال با هم هست، به نگاه های دیوانه وار بچه مدرسه ای ها از پشت شیشه های سرویس مدارس تا نگا ه های درمانده ی مردم خسته و بی رمق مردم بیچاره ام ساعت 11 شب توی اتوبوس، به سه شنبه های تمرین،به شب های جمعه تا نصف شب ،شب زنده داری و خوابیدن های تا لنگ ظهر روز جمعه ، به پوف درست کردن های امین و کتک کاری کردن و کشیدن موهایش، به جیغ های پردیس ، به حماقت های ساره،به خنده های مهدی،به شاهکار های مریم،به چرکو بودن اسی،به دست گل آب دادن های وحید،به خاله خانم بازی های حرص در بیار و مسخره کردن آدم های پرت و پلا، به خل بازی های دور همی، به چشم های مادرم و دست های تازه پیدا شده ی پدرم،به روزی که خرده ریزه های دلم را ریختم توی جوب آب و این تصمیم را گرفتم ، دارم به همه ی اینها یک جا  و با هم فکر می کنم ، دارم همه را اینجا می گذارم و فقط یک سال فرصت دارم تک تک شان را تا عمیق ترین نقطه وجودم نفس بکشم. دارم همه چیزم را دوئل می کنم تا یک بار دیگر متولد شوم و این یعنی بزرگ ترین ریسک زندگی یک آدم و یا شاید هم یک روانی.چه فرقی دارد؟

 

تا یک سال دیگر کی زنده ، کی مرده.......

 

photo by me

پ.ن : دوست عزیز صوفیا، من کد این آهنگ رو نمی تونم از توی قالبم بردارم چون قالب رو کسی طراحی کرده و همان جا آپلود شده. سعی می کنم پیدا کنم مال کی هست می دونم که با ساز دودوک و ویلن سل زده شده و اسم آهنگ هم هست :

Love song

 

+ نوشته شده در 11:8 PM توسط دخترك چشم سبز.
یکشنبه 26 مهر1388
145

 زندگی نفس های آخرش را در کوچه ی پشتی خانه مان می کشد و تنفس های مصنوعی فراش پیر شهرداری هم انگار دیگر اثری ندارد.

خانم جوان همسایه هم که ریه هایش را سلول های بیمار کشتند و بچه هایش آنقدر گریه کردند که نفسشان بند آمد.

سلول های بیمار!

سلول های فاسد!

سلول های تاریک!

سلول های ترسناک!

 شمعدانی های مسلول، پشت حفاظ های بلند که دست نور را قطع می کنند، آرام و به احترام این مرگ دست جمعی خود را از طبقه ی ششم به پایین پرتاب کردند.

آهی کشیدم و باز هو ای اتاقم به نا امیدی آلوده تر شد.


 به تاریکی سلامی دوباره خواهم گفت....

 

 

پ.ن: این روزها دهن که باز می کنم حرف ها می ماسند....به همین سادگی لال می شوم.

+ نوشته شده در 11:7 PM توسط دخترك چشم سبز.
سه شنبه 21 مهر1388
144

بدون شرح باشد بهتر است. خسته شدم از این غصه های مدام......

ما بر زمینی هرزه روئیدیم

ما بر زمینی هرزه می باریم

.......

(فروغ)

+ نوشته شده در 6:47 AM توسط دخترك چشم سبز.
جمعه 17 مهر1388
143

روزها و شب هایی که به فکر هیچ چیز نیستم و هیچ چیز هم به فکر اینکه به فکر من وارد شود نیست.نمی دانم چه اتفاق عجیبی در اثر اتفاقات عجیب تر این چند وقت توی ذهن من افتاده اما انگار که دارم در یک هیچ بزرگ زندگی می کنم( که البته لذت های خاص خودش را دارد). از این هیچ،هیچ جوری نمی شود نوشت، هرچقدر هم که دلم بخواهد و هی من این صفحه را باز کنم و یک ساعت هم جلویش بشینم، باز هم می بینم از هم زدن این روزها هیچ آش دهن سوزی خارج نمی شود، جز یک نفر به نام من که زمان قابل توجهی توی محل مورد علاقه اش یعنی دستشویی آبی ، رو به روی آیینه می ایستد و راجع به همه ی چرندیات دنیا با خودش حرف می زند......



 

+ نوشته شده در 9:25 PM توسط دخترك چشم سبز.
جمعه 3 مهر1388
142

اپیزود اول :

هیچ بارکشی نمی تواند چند ساعت به طور مداوم باری را روی شانه هایش تحمل کند.هر از گاهی زمین می گذاردش و دوباره راه می افتد. تجسم ده سال کشیدن یک کوه حرف سنگین در تصور کسی نمی گنجد.حرف هایی که هفت سالش توی گلو بود و سه سالش داد و بیداد و اشک اما مثل تیری در هوا بی هدف و بی مقصد که اغلب هم حالت همان تف سر بالا را بازی می کرد . اما بالاخره تمامش کردم. با حرف هایی که نمی دانم چند درصد همه ی حرف ها بود، با اشک هایی که نمی دانم چند هزارم اشک هایی بود که ریخته شد و رفته بود زیرزندگی من که اینطور همه جایش نم کشیده بود، با نگاهی که من،  به دیوار دوختم و او به زمین ، با شرمی که تا به حال ندیده بودم. مهم نیست دوباره چه می شود،مهم نیست که مرا فهمید یا نه، مهم این است که آن روز ، خانه ی پریا، رو به روی پنجره نیمه باز  رو به شهر، بارم را زمین گذاشتم و بالاخره  نفس کشیدم......

photo by me

اپیزود دوم :

برداشت اول : دلم برای فروغ از همه بیشتر تنگ شده بود!

برداشت دوم: همان شب اول امید (با تو نیستم حاجی جو نگیرتت!) به زندگی من بازگشت!

برداشت سوم: یالا یالا رقص و شادی :)

برداشت چهارم : باز هم خانه ی تو، بدون تو ، پر از عکس های تو، میز ناهار به یاد تو با غذای مورد علاقه تو،.تو بگو کنار جای خالی ات روی تخت، آدم چه رویایی می بیند؟

برداشت پنجم : الهام و قهوه وسیگار،امید و جمع کردن دوباره بچه ها، نوشین و ارتفاعات افجه و لواسان و فشم، سارا و مونا و جیگرکی،  پدرو ساعت ها حرف نگفته، من و فکر این بار ندیدن تو، تو و .....نمی دانم چه!

برداشت ششم : استاد مشکاتیان قلبش ایستاد، مضرابش ایستاد، نگاهش ایستاد، چه تلخ.......

آخرین برداشت: تو می دانستی من به تو نزدیکم اما این بارسکوت کردی تا دوباره دور شوم .....ممنون!

photo by me


اپیزود سوم :

شاید فصل تازه.....

photo is me by Pargol

+ نوشته شده در 4:14 PM توسط دخترك چشم سبز.
شنبه 21 شهریور1388
141

ساعت ، 8 صبح زنگ می زند .زنگ که نه بیچاره دیگر خر خر می کند. به زور خودم را از زیر پتو بیرون می کشم و با نا امیدی به ساعتی نگاه می کنم که شده هشت ولی من هشت دقیقه ی مداوم هم از شب تا صبح به زور خوابیده ام.چاره ای نیست،باید بلند شوم و توی این گرمای نفرت انگیز بروم وسط ترافیک تا برای چهارمین بار در عرض یک ماه  به خاطر تیروئید و کلسترول خونم را بکنند توی شیشه.

موبایلم را از سایلنت بر نمی دارم چون حوصله ی اینکه صدا بدهد ندارم. این چند وقت بی دلیل مرض داشتم و کاری کرده بودم که روزی بیست بار زنگ بخورد، آنقدر که الان دیگر صدایش روی اعصابم راه می رود. من یک تنهایی دارم که  انگار دلم نمی آید آدمی را بهش راه بدهم، در عوض  هرچه الاغ و نفهم و یابو هست هل می خورند این داخل و هوای زندگی من را به به می کنند تا چهچه های مستانه ام بیشتر فضای دل انگیز روزهای خاکستری را پر کند.

روی سنگ توالت با خودم حرف می زنم.آرایش که می کنم با خودم حرف می زنم، موقع رانندگی هم همین طور. ماشین بغلی دارد دنبال آدم یا حداقل یک هندزفیری توی گوش من می گردد .من هم بر و بر نگاهش می کنم تا مطمئن شود که من یا دیوانه ام یا دارم بالاخره موفق می شوم که دیوانه بشوم. این روزها خب توفیق بزرگی است که قسمت هرکسی نمی شود.

روی صندلی که نشسته ام منتظر آقای آزمایشگاهی ، یک نگاهی به دفترچه ام می کنم و یک لبخند عریض و طویل می زنم..خب خنده دارد چه کار کنم؟اینهمه آزمایش و مخصوصا کارت دکتر قلب منگنه شده روی دفترچه خنده دار است.انگار دفترچه ی یادگاری هم دانشگاهی های دوران جوانی مادر جان شده است.می خندم تا این خانوم بغل دستی هم که نگاه  اش به من و دفترچه ی دست من است، خیالش راحت شود که همه ی نسل ما بر باد رفته اند و حضرات یک آب خنک هم رویش خورده اند و اگر هم هنوز جسم متحرکی برای مان باقی گذاشته باشند ، همگی مخیله مان را تحویل صحنه ها ی جان دادن آدمهایی کردیم که هنوز بعد از اینهمه وقت باعث می شود اشک هایمان بی اختیار سرازیر شوند. مثل دیشب، اصلا یادم رفت که برای چه رفته بودم پیش پ.دوباره صحنه ی جان دادن این دختر نگذاشت تا صبح خوابم ببرد.

چشمم را می بندم و سرم را به دیوار تکیه می دهم. همه ی حرف های پ و حرف های خودم که آن روز عین روانی ها داشتم نعره می زدم و گریه می کردم توی سرم چرخ می خورد.این همان هچل اصلی است که هیچ اختیاری برای افتادن درش نداشتم چون از اول و از اساس  وسط این هچل از شکم مادر عزیزم بیرون پرید ه ام ، انسان بی انتخاب یعنی همین، جبر جغرافیایی یعنی همین، یعنی تو از اول جایی قدم به عرصه ی ظهور می گذاری که بی شباهت به چاه مستراح نیست،خب زندگی این طوری، عاقبتش در بهترین حالت همین می شود . همین که می دانم نهایت تغییری که در وضعم داده ام این بوده که برای زندگی کردن یک بهانه ای جور کرده ام ولی به زور، نه با قدرت انتخاب!عادت شده دیگر، هر روز که می گذرد و می بینی که در نمی آیی یاد می گیری کم تر جفتک بیاندازی .

 آقای خون بگیر اسمم را صدا می کند و چون همه ی رگ هایم بیرون است، قدرت انتخابش زیاد می شود .راضی به نظر می رسد که توی زحمت نیفتاده است. خونم می رود توی سرنگ و شیشه و اسمم هم رویش برچسب می شود. کسی چه می داند، خونی را که امروز توی شیشه کرده اند شاید فردا روی آسفالت آزاد شود ، شاید هم جاهای بدتر، کسی چه می داند.....

 

Photo by me

 

پ.ن1: خوشی به من نیامده.

پ.ن 2: گمان نکنم تا برگشتم از تهران که به عبارتی می شود دو هفته ی دیگر پستی بزنم. مگر اینکه چه بشود.

پ.ن3: حیف که با خودم عهد کرده ام هیچ پستی را پاک نکنم....حیف.....

 

+ نوشته شده در 1:57 AM توسط دخترك چشم سبز.
دوشنبه 16 شهریور1388
140

مناسبت تولد تو عجب گره خورد با بحث عجیبی که امروز پیش آمد . یادم نمی آید باری راجع به این مسئله حرف زده باشم و مثل یک بچه ی دو ساله قدر همه ی عمر 23 ساله ام گریه نکرده باشم......

تولدت را به خودم تبریک می گویم که آیه آیه ات عشق است و بودنت مرهمی بر تمام زخمها، همراه همیشگی دردها و کشیدن جور اشتباه ها،تو نترسیدی و ماندی و خواستی که برایم آخرین امید باشی ، شاید روزی برسد که محکم تر از این باشم، روزی مثل تو......

 

تولدت مبارک

 

 

 

" به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد "


حسین پناهی

+ نوشته شده در 8:31 PM توسط دخترك چشم سبز.
یکشنبه 15 شهریور1388
139

اشاره کن که بشکفم

حتی در این یخ بستگی

در این ترانه سوزی و

در این غزل شکستگی

طلوع کن

بر این ستاره مردگی

که از تو تازه می شود

این خلوت سر خوردگی

طلوع کن

که بودنم تازه کنی

دست مرا بگیری و

با بوسه اندازه کنی

.......

photo by me

پ.ن 1: تقدیر اتفاق جالبی است.این را همین چند وقت پیش فهمیدم.همین چند وقت کوتاه...وقتی می رسد که دیگر برایت مهم نیست آخرش چه می شود و .........من به پایان دگر نیاندیشم.....تقدیر!

پ.ن 2: بعضی آدمها را نباید هم زد. چون بوی گند لجن های شخصیت بیمارشان که رو می آید ممکن است آدم را خفه کند.

پ.ن 3: این روزها بازیگوشم و پی شادی. کمی پایدارتر شوم حتما دوباره به قلم خودم خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در 0:13 AM توسط دخترك چشم سبز.
چهارشنبه 11 شهریور1388
138

1.

عجب سیا بازی جالبی است .شبکه ی گه!شوی سرگرم کننده دیگری که یک مشت آدمی که معلوم نیست یک به یک از کدام چاه مستراحی در آمده اند را یک عده از خودشان کثیف تر باید قضاوت کنند !حیف که زورم نمی رسد و الا حتما تلویوزون را از طبقه ششم پرتاب می کردم روی سر همین افغانی های بی شعور که ازکله ی سحر نعره می کشند و صدا می دهند تا بوق سگ ! حداقل دل خودم خنک می شد!

2.

ماه ضیافت یعنی همان ماه مهمانی (پارتی خودمان) نه؟ عجب برکتی دارد امسال خدا وکیلی!

3.

مارون بود که می خواند و مست می گذشت!

پیش روی من

همه دشت بود پشت دشت!

پیش روی تو

همه کوه بود و راه های پیج پیچ....

تابستانی را به خاطر سپرده ام

و دیگر هیچ!

 " حسین پناهی عزیز....."

 

 

Photo by me

  پ.ن: پردیس بی صبرانه منتظرم اون چیزی که وعده دادی  بنویسی تا دور هم بخندیم و تفریح کنیم و باز هم درس نگیریم!

+ نوشته شده در 4:12 PM توسط دخترك چشم سبز.
یکشنبه 8 شهریور1388
137

تو کجا نالی از این خار که در پای من است؟

یا کجا دانی از این درد که بر جان تو نیست؟

------  

دشمنم را بد نمی خواهم که آن بد بخت را

این عقوبت بس که بیند دوست ، هم زانوی دوست

------  

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

------  

دیگران با همه کس دست در آغوش کنند

ما که بر سفره ی خاصیم به یغما نرویم

 

سعدی

 

 

Photo by me

 

پ.ن: شب ها نمی خوابم.اگر هم بخوابم می شود ملغمه ای از سی.است و دستگیری وشکن.جه و تجاوز و ترس ها تا  امتحان و پذیرش گرفتن و  ویزا ، نهایتا هم می رسد به پکیج آدمهای نفرت انگیز از ا.ن بگیر تا پ.ل و این یعنی هر گوزی در خواب من  دقیقا به شقیقه مرتبط می شود!

شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیآسایم ز دنیا و شر و شورش

.....

+ نوشته شده در 11:44 PM توسط دخترك چشم سبز.